دلنیادلنیا، تا این لحظه: 6 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره
پیوند عاشقانه ما پیوند عاشقانه ما ، تا این لحظه: 11 سال و 1 روز سن داره

نی نی خوشکله

ای همه هستی من

                                                                                                                                                                                  http://www.niniweblog.com/upl/elinatalayee/13886586658.jpg?49

6سالگی دلنیا جونم

سلام به روی ماهت عزیزم 6سالگیت مبارک  نفسم ❤️ تولد 6سالگیت و یزد بودیم.عمه مهسا و مایا جونم خونمون بودن با همکاری هم تولد خوبی برگذار شد.با اینکه شرایط خوبی نداشتیم منم از طرفی خیلی دوست داشتم برات تولد بگیرم چون خیلی ذوق داشتی.از طرفی هم نمیخواستم خیلی هزینه بر باشه. برا تولد یه سالگیت دامن توتو درست کردم.امسالم تصمیم گرفتم همین کارو بکنم. با همکاری عمه تور زرد وابی و سفید خریدم.برش دادیم .مروارید دوزی کردم.یه تابم خریدیم.برا موهاتم یه کلیپس که با دامنت ست باشه درست کردم.عمه هم موهاتو خوشکل کرد.دستش درد نکنه برا تزییناتم اول یه موردی انتخاب کردیم اولش فکر میکردم اسونه.ولی دیدم واقعا سخته. ...
3 مهر 1398

5سالگی دلنیا وبرگشت دوباره به یزد

سلام به دلنیای عزیزم الان 5سال و3ماه داری .امسال باید میرفتی پیش دبستانی ولی چون خواهرزادم رفته بود وچیز خاصی بهش یاد نداده بودن .تصمیم گرفتیم نذاریمت ولی خودم تو خونه باهات کار میکنم .کلاس زبان واسکیت رفتی خاله فرشته ودایی شهابم اومدن یزد .البته همه با هم اومدیم دایی شهرام دانشگاه رازی قبول شده .کرمانشاهه عمه مهسا هم نی نی توراهی داره عزیزم این روزها اوضاع اقتصادی ایران حسابی به هم ریخته امیدوارم خدا اخرعاقبتمونو به خیر کنه مخصوصا شما کوچولوها که ما مامانا  خیلی ارزوها براتون داریم در ادامه عکسهای دلنیا جونمو ببینین عکس...
5 دی 1397

به نام خالق مادر...

دلنیای عزیزم سلام الان که دارم ای خاطرات و مینویسم دی ماه سال 1397 بعد از 2سال دوباره برگشتیم یزد اتفاقات زیادی تو این مدت افتاد .که تلخ ترین ان رفتن مادرم بود 27/7/97 این اتفاق افتاد مادر عزیزم روحت شاد.بخدا خیلی دلتنگتیم .اما مطمئنم اونجایی که هستی خیلی بهتر از اینجاست.عمر کوتاهه خیلی زود میایم پیشت .... من وخواهرم اینجوری به خودمون دلداری میدیم.واقعیت هم همینه عمر ادمها خیلی زود میگذره هنوز مرگ مادرمو باور نداریم.اولین بار بود که مرگ رو از نزدیک می دیدیم.اونم عزیزترین کسمونو.... ایشالله سایه هیچ مادری از سر بچه هاش کم نشه. امیدوارم همه کسایی که مادرشون پیششونه قدر لحظه لحظه بودنشو بدون...
5 دی 1397

42ماهگی وخاطراتی که گذشت....

سلام به روی ماهت نفس مامان امروز 28اسفند 94است. فردا صبح به سمت کرمانشاه حرکت میکنیم از وضعیت مادرم بگم خداروشکر کم کم روبه بهبود است ولی فعلا به مراقبت احتیاج داره و همه زحمتارو خواهرم میکشه خدایاخودت کمکشون کن از پیشرفتات بگم: چون خیلی وقته خاطراتتو ننوشتم یادم نیست کدومارو گفتم نقاشی کشیدنت خیلی عالیه.قصه هایی که یاد گرفتی و تعریف میکنی حتی خودت خلاقیت نشون میدی وتغییرش میدی حتی نمایش قصه ها رواحرا میکنی.از این کارت معلومه به تئاتر علاقه داری یه کتاب شعر خریدی درمورد میوه هاست.همه شعرها رو ظرف مدت کمی حفظ شدی .حروف انگلیسی هم حفظ هستی خیلی زیاد به من وبابا ومادر ...
14 اسفند 1395

20دی ماه1395

دوستای خوبم سلام همسرم اجازه داده برم پیش مامانم شاید 2ماهی نباشیم دلم براتون تنگ میشه مواظب خودتون وگلهای باغ زندگیتون باشین برا مامانم دعا کنین بهترین وزیباترین تو دنیا مادره توروخدا قدرشو خیلی بدونین با مادر دنیا بهشته ولی خدانکرده بی مادر .... خدانگهدار...     ...
20 دی 1395

33ماهگی تا3سال و3ماهگی دلنیا

به نام خدای زیبایی ها سلام دختر عزیزتر از جانم با غیبت خیلی طولانی دوباره اومدم تا خاطراتتو ثبت کنم امیدوارم وقتی این خاطراتو میخونی حالت خوب باشه ولبخند به لب داشته باشی عزیزم تو تاریخ 28 خرداد 95 به سمت استان مرکزی اسباب کشی کردیم چون جابجایی از شهری به شهردیگه واقعا سخت وهزینه بره وبایدیه تصمیم هوشمندانه گرفت وهمه جوانب وباید در نظر گرفت من با اینکه داشتم میرفتم پیش بابام اینا خوشحال بودم ولی نگران هم بودم البته انتخاب این تصمیم با بابا بود یه سری مسائل هم هست که صلاح نمیدونم تو وبت بنویسم اونجا شرایط خوبی نداشتیم وتنها مزیتش نزدیکی من به خونوادم بود. واز همه مهم تر ما...
21 آذر 1395