نی نی خوشکله
X

نی نی خوشکله

خاطرات دلنیا کوچلو زیباترین هدیه خدا

ای همه هستی من

                                                                                                                                                                                  http://www.niniweblog.com/upl/elinatalayee/13886586658.jpg?49                                            

                            

          

                                                                                          

                                      

[ دوشنبه 5 بهمن 1394 ] [ 14:57 ] [ مامان دلنیا ] [ ]


42ماهگی وخاطراتی که گذشت....

سلام به روی ماهت نفس مامان

امروز 28اسفند 94است.

فردا صبح به سمت کرمانشاه حرکت میکنیم

از وضعیت مادرم بگم خداروشکر کم کم روبه بهبود استمحبت

ولی فعلا به مراقبت احتیاج داره و همه زحمتارو خواهرم میکشهغمگین

خدایاخودت کمکشون کن

از پیشرفتات بگم:

چون خیلی وقته خاطراتتو ننوشتم یادم نیست کدومارو گفتممتفکر

نقاشی کشیدنت خیلی عالیه.قصه هایی که یاد گرفتی و تعریف میکنی حتی خودت خلاقیت نشون

میدی وتغییرش میدیقوی

حتی نمایش قصه ها رواحرا میکنی.از این کارت معلومه به تئاتر علاقه داری

یه کتاب شعر خریدی درمورد میوه هاست.همه شعرها رو ظرف مدت کمی حفظ شدی .حروف

انگلیسی هم حفظ هستیتشویق

خیلی زیاد به من وبابا ومادر واقیه ابراز محبت میکنیمحبت

میگی دوستت دارم .بعد من میگم منم دوستت دارم

تو میگی من بیشتر.خنده

دیروزم گفتی خدایا شکرت که یه مامان مهربون بهم دادی بغلت کردم

نمیدونی چقدر حس خوبی بود.بغل

ایبو از خودم یاد گرفتی چون همیشه خدارو بخاطر داشتن فرشته کوچولوی

خودم شکر میکنم.بیشتر وقتا هم دستتو میبری بالا ومیگی خدایا دا خوب بشه امین.

از حموم که میای میگم عافیت باشه .خیلی مودبانه میگی سلامت باشی .

الهی قربونت برم دختر نازمبغل

صبح که بیدار میشی به پنجره نگاه میکنی میبینی هوا روشن شده میگی :

مامان صبح شده.سلام صبح به خیر.ظهرا هم نمیذاری من بخوابم

میگی مامان شب نشدهقه قهه

البته بعضی وقتا گولت میزنم مثلا داری یه کارتون میبینی 

میگم مامان این تموم شد بیدارم کن کارتونم 20تا30دقیقه طول میکشه .میشه یه چرتی زد

میخوایم غذا بخوریم تو چیدن سفره وجمع کردن همیشه کمک میکنی.تشویق

حتی اگه داشته باشی مورد علاقه ترین کارتو انجام بدی کمک کردن و

ترجیح میدی ومیای کمک ...

چند روز پیش خونه مادر بودیم .اقای رحیمی نوشابه خریده بود

تو گفتی :اقای رحیمی چرا نوشابه خریدی ؟

ضرر داره.قه قههوقتی هم خواستیم نهار بخوریم .فقط برنج کشیدی وحمش میگفتی نوشابه ضرر داره

وای خیلی دوست داشتی بخوری اما چون گفته بودی ضرر داره رو حرفت مونده بودی.خنده

ولی اخرش راضیت کردیم بخوری. گفتیم یه ذره اشکال ندارهخنده

بعد از نهارم مادر به عمه زنگ زد ماجرا رو تعریف کرد.تو یادت افتاد بازم به اقای رحیمی گفتی همش

تقصیر تو بود.خیلی کار بدی کردی نوشابه خریدی.من خورشت نخوردم.

بخدا دیگه مردیم از خنده.قه قهه

اخرش طفلی اقای رحیمی گفت چه اشتباهی کردم نوشابه خریدمخندونک

چند روز پیش رفته بودیم پارک .با یه خواهر برادر دوست شدی

اسم دختر ملیکا بود تو رفتی جلو گفتی اسم من دلنیاس.اسم تو چیه؟

معمولا بچه های بزرگتر پیش قدم میشن خیلی بامزه بود

ملیکا8سالش بود.

خیلی با هم بازی کردین .همش صداش میزدی میگفتی دوست من بیا.

تازه پیشنهاد بازی هم میدادی.

گفتی :بچه ها بیاین قایم موشک بازی کنیم .ولی همه قوانین بازی هم بلد نبودی.

ومعمولا بازی و خراب میکردیچشمک

دیروز بازم رفتیم پارک با یه دختر دوست شدی اسمش الناز بود.

منم رفتم رونیمکت پارک نشستم وبا بابایی بازی کردنتون ونگاه میکردیم.

همش میگفتی دوست من بیا.

صدات زدم گفتم اسم دوستت النازه .بگو الناز

تو اشتباه متوجه شدی و باصدای بلند صداش میزدی الیاس

من وبابایی مردیم از خندهخنده

تاب بازی میکردین .اول تو مینشستی اون تورو تاب میداد .اون یه سال ونیم بزرگتر بود

تو رو تند تاب میداد اما طفلی الناز .تو خیلی نمیتونستی تندتابش بدی

وکلافه شده بود.بی حوصله

سرسره بازی هم بافریاد شادی پایین می اومدین .جشن

دخمل ناز وباحالی بود.ومن واقعا از دیدن بازیتون لذت بردم.

الناز وسط بازی کردن ازت پرسید :

چطوری من وپیدا کردی ؟

تو گفتی :از اونجا رد میشدی دیدمت.بوس

وقتی بچه ها باهم ارتباط برقرار میکنن خیلی جالب ودوست داشتنی هستن.

محبتسال 96 همه مبارک محبت

امیدوارم سال خوبی داشته باشین.وبهترین لحظه ها رو

با سلامتی کامل در کنار خونواده سپری کنین.بوس

عکسها ادامه مطلب

 

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه 14 اسفند 1395 ] [ 19:02 ] [ مامان دلنیا ] [ ]


20دی ماه1395

دوستای خوبم سلام

همسرم اجازه داده برم پیش مامانم شاید 2ماهی نباشیم

دلم براتون تنگ میشهمحبت

مواظب خودتون وگلهای باغ زندگیتون باشین

برا مامانم دعا کنین

بهترین وزیباترین تو دنیا مادره بغلفرشته

توروخدا قدرشو خیلی بدونین

با مادر دنیا بهشته ولی خدانکرده بی مادر ....

خدانگهدار...

 

 

[ دوشنبه 20 دی 1395 ] [ 12:10 ] [ مامان دلنیا ] [ ]


33ماهگی تا3سال و3ماهگی دلنیا

به نام خدای زیبایی ها

سلام دختر عزیزتر از جانم

با غیبت خیلی طولانی دوباره اومدم تا خاطراتتو ثبت کنم

امیدوارم وقتی این خاطراتو میخونی حالت خوب باشه ولبخند به لب داشته باشی

عزیزم تو تاریخ 28 خرداد 95به سمت استان مرکزی اسباب کشی کردیم

چون جابجایی از شهری به شهردیگه واقعا سخت وهزینه بره

وبایدیه تصمیم هوشمندانه گرفت وهمه جوانب وباید در نظر گرفت

من با اینکه داشتم میرفتم پیش بابام اینا خوشحال بودم

ولی نگران هم بودم

البته انتخاب این تصمیم با بابا بود

یه سری مسائل هم هست که صلاح نمیدونم تو وبت بنویسم

اونجا شرایط خوبی نداشتیم

وتنها مزیتش نزدیکی من به خونوادم بود.

واز همه مهم تر مادرم که نیاز به مراقبت مداوم داشت

تو این مدت خیلی به هم وابسته شدیم

روز عید فطر من وتو فاطمه وبابا رفتیم نماز عید فطر خیلی باصفا بود

24 تیر هم عروسی عمه مهسا بود

22مردادم روز جهانی چپ دستها

که فکر کنم دخترگلم چپ دسته

چون همه کاراتو با دست چپ انجام میدی منظورم نوشن وغذا خوردن و...

البته دایی شهاب جونم چپ دسته وخیلی دوست دارم از لحاظ هوش واستعداد

به دایی شهاب رفته باشی

از حرف زدنت بگم :

چیزی بهت میدیم خیلی مودبانه تشکرمیکنی

میگی متشکرم

یه بار رفتی تو اتاق دیدی بابا خوابه .اومدی بیرون

گفتی متاسفم بابا خوابیده

4داستان بلدی البته چون فقط 4تا برات گفتم والا بیشتر بلد بودی

قوه تخیلتم بالاست واز خودت قصه میگی

استعدادت تو نقاشی قصه پردازی و ورزش عالیه

وامیدوارم بتونم تک تک استعداداتو پرورش بدم

راستی کار کردنت با کامپیوتر وموس عالیه

خاموش روشن کردن .اوردن بازیها و...

27 مردادم هشتمین سالگرد عقد من وبابا بودبدون جشن

حتی 13 شهریورم که تولدت بود متاسفانه نشد تولد بگیریم

فقط لباس پوشیدی و بافاطمه عکس گرفتیم ورقصیدین

من تو دلم شرمنده وناراحت بودم

اما شما بچه ها که این چیزارو نمیدونین وبایه شکلاتم شاد میشین

خیلی بهتون خوش گذشت

23 شهریورم عروسی دایی بابا بود

30 شهریورم دایی شهرام با یه ماه خوندن اونم روزی یه ساعت

تونست رشته زبان روزانه قبول شه زبان  و 80  زده بود عالی بود

31 شهریورم فاطمه پیش دبستانی ثبت نام کرد

روز اول که مامانها در کلاس حضور داشتن

خانم معلم از بچه ها میخواست یکی یکی برن پایین وخودشونو معرفی کنن

بعضیا خجالتی بودن یا صداشون خیلی اروم بود یا به زور میرفتن پایین

اما فاطمه هنوز نوبتش نشده بودگفت خاله برم ومن خوشحال بودم

رفت پایین وباصدای رسا وشیوا اسم وفامیلشو گفت

خانم معلم خیلی خوشش اومد

بغل دستی فاطمه اسمش باران بود

یه دوقلو هم داشتن که خودشونو معرفی کردن

بعدش باران بلند شد وگفت خانم اجازه من وفاطمه هم دوقلو هستیم

خانم معلم باورش شده بود همه مامانا زدن زیر خنده

خیلی بامزه بود واین همه صمیمت تو چند دقیقه که خودشو بافاطمه

دوقلو بدونه واقعا جالب بود

روز عاشورا مادر حاش بد شدگریه.البته رفتیم هیئت بعدش که رفتیم خونه این اتفاق افتاد

خیلی لحظات سختی بود

بیچاره خاله فرشته هم خیلی اذیت شد

30 مهر بابا دوباره تصمیم گرفت برگرده یزدغمگین

ومن تو اون شرایط که مامان دوباره دچار سکته شده بود گریه

وخاله فرشته دست تنها بودمثل کابوس بود که تنهاشون بذارمغمگین

اما بابا اجازه نداد بمونم اینم بخاطر این بود 4ماهی که اونجا بودیم بیشتر به مادرم میرسیدم

البته بابا هم بیشترش یا کرمانشاه بود یا یزد

ومن چاره ای نداشتم غمناک

امروز 2ابان ومامان هنوز حالش خوب نشدهغمگین

یه کار پیدا کردم تو شرکت مهندس عبدی

محیط کار وپرسنل واقعا عالی بود ولی خب من اصلا تجربه کاری نداشتم

کامپیوترم هم قوی نبود یه هفته بیشتر نرفتم

البته اونا مخالفتی نداشتن خودم دیدم ادامه کار پیشرفتی نداره

فقط خوب بود با محیط کار اشنا شدم

30 ابان اربعین بود مامان هادی عدس پلو نذری داشت

عمه مهسا ومادر یه پالتو خشکل برات خریدن

البته عمه مهسا یه دست لباس هم برات خرید

4اذرم برف اومد وخیلی هوا سرد شد

تو خیلی دوست داشتی ادم برفی درست کنی اما رو زمین

خیلی جمع نشد وزود اب شد

20 اذر مادر باز حالش بد شد این بار تشنج کرد وخونریزی مغزی

الان بیمارستان ای سی یو بستریه غمگینگریه

خودت خودت کمکمون کن

خودت شادی وبه زندگیمون برگردون

من یه چشمم اشکه یه چشمم خونگریه

واسه مامانم که نموتونم پیشش باشم

خدایا خودت همه مریضارو شفا بده

مامانم هم سلامتیشو به دست بیاره

دوستان تو رو خدابراش دعا کنینغمناک

عزیزم ایشالله تو پست بعدی خبر سلامتی مامان وبنویسم

در ادامه هم عکساتو میذارم

راستی از دوستایی که به یادمون بودن واقعا ممنونم

وشرمنده یه دفه رفتیم بی خبر

فعلا بخاطر حال روحیم ونگرانیم بخاطر مادر نمیتوتنبیم بهتون سربزنم

ایشالله خبربهبودی مامانم بیاد میام پیشتون

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ يکشنبه 21 آذر 1395 ] [ 12:37 ] [ مامان دلنیا ] [ ]


33ماهگی نفس خانوم



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب
[ جمعه 7 خرداد 1395 ] [ 16:35 ] [ مامان دلنیا ] [ ]


اتلیه مامان



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 فروردين 1395 ] [ 16:15 ] [ مامان دلنیا ] [ ]


عید95



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 فروردين 1395 ] [ 15:31 ] [ مامان دلنیا ] [ ]


کاردستی



لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 فروردين 1395 ] [ 15:23 ] [ مامان دلنیا ] [ ]


30ماهگی دلنیا نفس مامان

سلام همه وجودم

 

30ماهگیت مبارکجشنجشن

 

دیروز میگفتی مامان تولدمه میخوام کیک درست کنم

 

حسابی شیرین زبون شدی و واسه من وبابایی دلبری میکنی

 

شعرهایی که دلنیا یاد گرفته:

 

یه دختر دارم شاه نداره

 

یه توپ دارم قلقلیه

 

حسنی بی دندون شده

 

بارون میاد

 

شعردعا کنم

 

پیشی ملوسی

 

وبازی ها:

 

اتل متل

 

عموزنجیرباف

 

کلاغ پر

 

اینارو خودت میخونی وبا عروسکات بازی میکنی

 

برنامه های تلویزیون وسریالهارو میشناسی وتا میخواد شروع شه میگی مامان مثلا

 

شب کوک شروع شدجشن

 

وخیلی این برنامه رو دوس داری .از شبکه نسیم پخش میشه

 

نمیدونم دوستان میبینن یا نهمتنظر

 

باور کن حتی ساعت پخششونو میدونی اگه من فراموش کنم تو یادتهخنده

 

کارتونهای شبکه پویا هم میبینی وخیلی دوس داریمحبت

 

از بین کارتونها بیشتر راز جنگل شفا (که تو بهش میگی مادربزرگ)وبزبزقندی وخیلی دوس داری

 

صبح وقتی بیدار مشی باطنین صدای گوشنوازت صبح بخیر میگی

 

شبها هم هیچوقت شب به خیر گفتنو فراموش نمیکنیبوس

 

امروز صبح داشتی کارتون میدیدی که بهم گفتی مامان برو تو اشپزخونه بعد گفتی لامپ وروشن کنخوشمزه

 

بعد گفتی برو کنار یخچالچشمک

 

بعد خودت دویدی اومدی گفتی بغلم کنبغل

 

ودر یخچال وباز کردی واشاره کردی به جعبه شیرینیخوشمزهخنده

 

دیشب رفته بودم حموم وقتی اومدم بیرون بابایی گفت وقتی حموم بودی

 

دلنیا گفته بابا مامان وصدا بزنقوی

 

بعداز چندلحظه دوباره گفتی بابایی :مامان وصدا زدی ؟خنده

 

خلاصه من وبابایی خیلی واسه حرف زدنت ذوق میکینم محبت

 

واقعا حرف زدن بچه ها خیلی شیرینهمحبت

یه مطلب دیگه من این مطالبو قبلا نوشتم الان خواستم ثبتش کنم

 

نفسی تو الان خواب بودی یه دفه دیدم صدای نازت بلند شد

 

گفتی مامان بیدار شدم صبح بخیرمحبت

 

اب میخوام بعد گفتی مامان نوشابه هم داریمخنده

 

الانم ساعت 7صبحه

 

با مامانی سحرخیز شدی الهی فدات بشم زندگیم

 

13/12/1394

 

ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ سه شنبه 11 اسفند 1394 ] [ 12:12 ] [ مامان دلنیا ] [ ]


29ماهگی طلاخانم

سلام دختر قشنگم محبت

 

29ماهگیت مبارک جشنجشنجشن

 

نفسم این لحظات شیرین ترین لحظات زندگیمه بغل

 

وقتی نگات میکنم یا صدای قشگتو میشنوم  یا بازی کردن ونقاشی کشیدنتو میبینم

 

انگار دنیا دارم ودنیا برام بهشت میشه فرشته

 

عزیزدلم هزار ماشالله خیلی خوشکل وناز حرف میزنیبوس

 

باعروسکاتواسباب بازیات خیلی مهربونی بغل

 

وقتی تو خونه دوچرخه سواری میکنی وعروسکت زیر چرخ بره با تمام احساس میگی

 

عزیزدل من (خیلی قشنگ اینومیگی)

 

چون من وقتی میگم اینکارو انجام بده میگی چشم بعد من میگم فدای چشم گفتنت

 

توهم وقتی چیزی ازم میخوای من میگم چشم خیلی ناز وملوس مگی فدای چشم گفتنت

 

منم میگم خدا نکنه نفس مامان بغل

 

نقاسی کشیدنت خیلی بهتر شده دیروز دفترتو اوردی نشونم دادی گفتی مامان عمو کشیدم زیبا

 

حالا عمو هم نداری فکرکنم دوست بابایی منظورت بودچشمک

 

خیلی خوب همه چیو میفهمی به هردوزبان یعنی کردی و فارسی کامل مسلطی جشن

 

دیرزصبح خواب بودی بابا اومد کنارت بخوابه که خیلی عصبانی سدی وگفتی مامان :

 

نمیذاره بخوابم خنده

 

من وبابایی اینقد خندیدم قه قههقه قههفعلا همینا

 

عکس عمو جونم میذارم

 

بهمن ماه 94

 

خودم خیلی ذوق کردم اینکه چشمشو چطور کشیدی حالت دهنو...باریکلا دخترمجشن

 

اینجا داری چیپس وماست میخوری

عکس پایین میگی :مامان اینجوری میخورمخوشمزه

 

[ پنجشنبه 15 بهمن 1394 ] [ 19:27 ] [ مامان دلنیا ] [ ]


دوچرخه خانم خانوما

 

بابایی بالاخره واست دوچرخه خرید البته خودم  یکی دیگه انتخاب کرده بودم .

که عکسش اینه

ولی بابایی سورپرایزمون کرد واین دوچرخه خوشکل وخریدجشن

ماشالله خیلی زود یاد گرفتی وخیلی حرفه ای دوچرخه سواری میکنی

یه هفته ای میشه بابایی واست خریده ولی صبحها وقتی میخوای بیدار شی

قبلا خیلی بی حال بودی وطول میکشید سرحال شی ولی الان

تا اسم دوچرخه میاد سرحال میشی ومیری سراغش

وقتی نقاشی پایینی و دیدم خیلی ذوق کردم که تونستی 2تا چشم ودماغ وگردی صورتو بکشی

ماشالله به دختر هنرمندم

تو رنگامیزی هم بیشتر دقت میکنی

این سیب وخودت رنگ زدی جشنتشویق

این کفشم بابایی برات خریده مبارکت باشه

این عروسکم خیلی دوسش داریمحبت

5/11/94

 

[ دوشنبه 5 بهمن 1394 ] [ 14:52 ] [ مامان دلنیا ] [ ]